|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری

      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 708
|
امتیاز مطلب : 177
|
تعداد امتیازدهندگان : 41
|
مجموع امتیاز : 41
تاریخ انتشار : سه شنبه 12 دی 1398 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته

      
:: بازدید از این مطلب : 1204
|
امتیاز مطلب : 137
|
تعداد امتیازدهندگان : 28
|
مجموع امتیاز : 28
تاریخ انتشار : شنبه 14 ارديبهشت 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نمی نویسم …
کــه کـلـمـات را الــوده نـکـنـم بـه گـنـاه…
گـنـاهـی کـه از ان مــن اسـت…
نمی نویسم …
تـا سـکـوت را بـیـامـوزمـ….
نـمـی نـویـسـمــ….
تـا احـسـاسـاتم را مـحـبـوس کـنـمــ….
تـا نـخـوانـی…
نـدانـی….
کـه چـه مـی گـذرد ایـن روزهـا بـر مــن!!
مـی خـنـدمــ….
تـا یـادم بـمــانـد…
تـظـاهـر بـهـتـریـن کـار اسـت…!
تـا یـادم نـرود…
کـه دیـگـران مـرا خـنـدان مـی خـواهـنـد…
تـا یـادم بــمــانـد مـن دیـگـر ان میترا سـابـق نـیـسـتـمــ…
شـکـسـتـه امــ….
روزهـای زیـادی اسـت کـه شـکـسـتـه امــ….
ان زمـان کـه لـب بـه شـکـوه بـاز کـردم و گـفـتـم خـسـتـه امــ….
و ان هــا یـکــ بـــه یــکـــ رفـتـنـد…
خـسـتـگـی هـایـم را تـاب نـیـاوردنـد…
و اکــنـون ایــن مـنـمــ!
هـمـان مــیترا دلـتـنـگـی کــه دلـش مـدام شــور مـی زنــد!
بـگــذار نـنـویـســـمــ…
مــن…
لــبــخـنـد مـی زنــمــ….
      
:: بازدید از این مطلب : 775
|
امتیاز مطلب : 142
|
تعداد امتیازدهندگان : 29
|
مجموع امتیاز : 29
تاریخ انتشار : شنبه 14 ارديبهشت 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
سـخـت تـر از نـبـودنـت
انـکار دوسـت داشتـنـت است ...
انـکار تـنهایـیـمــ ،
دیـدن غـرور خـرد شدهـ امــ ،
و اشـک هـایـے کـه بـے اختـیار جـارے مے شونـد ...
.

      
:: بازدید از این مطلب : 1104
|
امتیاز مطلب : 138
|
تعداد امتیازدهندگان : 30
|
مجموع امتیاز : 30
تاریخ انتشار : چهار شنبه 28 فروردين 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
تمــــــام شعرهایم در وصف نیامدنت است !
اگـــر روزی . . .
نـاگـهان . . .
ناباورانــــه سر برسـی . . .
از شاعر بودن . . .
استعفا میدهم . . .
نقــــــاش میشوم . . .
و تا ابــــد نقش پـــرواز مــیکشم ...
.

      
:: بازدید از این مطلب : 780
|
امتیاز مطلب : 139
|
تعداد امتیازدهندگان : 29
|
مجموع امتیاز : 29
تاریخ انتشار : چهار شنبه 28 فروردين 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
      
:: بازدید از این مطلب : 663
|
امتیاز مطلب : 138
|
تعداد امتیازدهندگان : 29
|
مجموع امتیاز : 29
تاریخ انتشار : چهار شنبه 28 فروردين 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
![[تصویر: 5ymg560rdfph6eqwy5p.jpg]](http://up.dusti.ir/images/5ymg560rdfph6eqwy5p.jpg)
      
:: بازدید از این مطلب : 856
|
امتیاز مطلب : 135
|
تعداد امتیازدهندگان : 28
|
مجموع امتیاز : 28
تاریخ انتشار : چهار شنبه 28 فروردين 1392 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
پسري يه دختري روخيلي دوست داشت كه تويه سيدي فروشي كارميكرد.امابه دخترك درمورد عشقش هيچي نگفت...هرروزبه اون فروشگاه ميرفت ويك سيدي ميخريد،فقط به خاطر صحبت كردن بااون...بعدازيك ماه پسرك مرد...وقتي دخترك به خونه اون رفت وازش خبرگرفت،مادرپسرك گفت كه اومرده واون روبه اتاق پسر برد...دخترك ديد كه تمامي سيدي ها بازنشده...دخترك گريه كرد وگريه كردتامرد...ميدوني چرا گريه كرد؟چون تمام نامه هاي عاشقانه اش روتوي جعبه سيدي ميگذاشت وبه پسرك ميداد...:-(:-(:-(..       
:: بازدید از این مطلب : 1022
|
امتیاز مطلب : 165
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه .. خوشحال شدم شنیدم...
پسر: ممنون...انشالله قسمت شما...
دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟
پسر: چی می خو...ای؟
دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟
پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟
دختر: نه.. !!
آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن.. .
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم...!
      
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
:: بازدید از این مطلب : 715
|
امتیاز مطلب : 161
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب

      
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
:: بازدید از این مطلب : 738
|
امتیاز مطلب : 166
|
تعداد امتیازدهندگان : 36
|
مجموع امتیاز : 36
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
پس هیچوقت فکر نکن که میتونی
برای زندگیت برنامهی منظمی بچینی
و یکنواخت زندگی کنی ....
همیشه درست در لحظهای که
فکرشو نمیکنی یه اتفاق میافته
و خیلی چیزها عوض میشه...       
:: بازدید از این مطلب : 724
|
امتیاز مطلب : 155
|
تعداد امتیازدهندگان : 32
|
مجموع امتیاز : 32
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
تلـــخ تـــرین قسمـــت زنـدگــی
اونجـــاســت کـــه آدم بــه خـــودش میگـــه :
چـــی فکـــر میکــردیــــم و چــــی شــــد ...!!

      
:: بازدید از این مطلب : 1099
|
امتیاز مطلب : 153
|
تعداد امتیازدهندگان : 33
|
مجموع امتیاز : 33
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
وقتی دلت میگیره . . .
وقتی دلت آواره میشه . . .
وقتی سرپناهی نداری . . .
وقتی میفهمی که دنیا با همه ی قشنگیهای زودگذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش . . .
وقتی چشمات پراشک هست و یه شونه ی مهربون برا گریه کردن نداری . . .
وقتی چشماتو میبندی و مرگ آرزو میکنی . . .
به نظرت نفس کشیدن درسته . .؟       
:: بازدید از این مطلب : 1355
|
امتیاز مطلب : 167
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نام : فائزه
نام پدر : خلیل
نام نامادری : شریفه
جرم : نداشتن مادر
علت مرگ : شکنجههای نامادری
مدت زمان محکومیت : حدود چهار سال
و اینگونه شد که فائزه بعد از چهار سال شکنجه از سوی نامادریش دیگر قلبش نمیتپد

      
:: بازدید از این مطلب : 827
|
امتیاز مطلب : 150
|
تعداد امتیازدهندگان : 32
|
مجموع امتیاز : 32
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
درساحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا 2 ردپا دیدم
جای پای من و خدا.
به سخت ترین لحظه ها که رسیدم فقط یه جای پادیدم گفتم:خدایا مرادرسخت ترین لحظه هارها کردی؟
ندا امد:
تو رادرسخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.        
:: بازدید از این مطلب : 961
|
امتیاز مطلب : 142
|
تعداد امتیازدهندگان : 31
|
مجموع امتیاز : 31
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
هـمـه فکر میکنند تنها بودن شما را غریب میکند . . .
. . . اما این صحیح نیست . . .
. . . گرفتار فردی بی لیاقت بودن . . .
. . . غریبانه ترین حس دنیاست . . .       
:: بازدید از این مطلب : 975
|
امتیاز مطلب : 150
|
تعداد امتیازدهندگان : 33
|
مجموع امتیاز : 33
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
به کسی نگویید . . .
. . . روزی در این دنیا بودم . . .
. . . خدایا . . .
. . . می شود استعـــــفا دهم . . .
. . . کم آورده ام . . .       
:: بازدید از این مطلب : 1123
|
امتیاز مطلب : 155
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : شنبه 28 بهمن 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
یک حرف حساب

" آقا اصلا دین رو میذاریم کنار.. بیا اصلا این قرآن رو میذاریم کنار..
حجاب یه مساله عقلی هست... یعنی هر عقل سالمی میتونه قبول کنه
به یه خانم بگو: حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه ؟ کسی هست بگه من حاضرم ؟؟
پس همون طور که دوس داری شوهرت همه ی عشقش مال تو باشه جوری از خونه بیرون نرو که عشق شوهر مردمو بدزدی ... یه جور لباس نپوش آرایش نکن که 1% عشق یه مردو مال خودت کنی       
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: بازدید از این مطلب : 695
|
امتیاز مطلب : 156
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری

ادامه عکس هارا در ادامه مطلب ببینبد       
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: برچسبها:
عکس سه بعدی ,
3d ,
عکس ,
:: بازدید از این مطلب : 983
|
امتیاز مطلب : 165
|
تعداد امتیازدهندگان : 37
|
مجموع امتیاز : 37
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری

      
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: بازدید از این مطلب : 663
|
امتیاز مطلب : 162
|
تعداد امتیازدهندگان : 37
|
مجموع امتیاز : 37
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
      
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: برچسبها:
عکس ,
مریم ,
دعا کردن ,
عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 654
|
امتیاز مطلب : 114
|
تعداد امتیازدهندگان : 24
|
مجموع امتیاز : 24
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
__________★★★★ ★★★★___ ______★★★★★★★____★★★★★★__ ___★★★★★★★★_★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____ __★★★★★★★★ ★★★★★★★★★★__ ___★★★★★★★madar★★★★★★★___ ____★★★★★★★★★★★★★★★★___ ______★★★★★★★★★★★★★★___ ________★★★★★★★★★★★★___ __________★★★★★★★★★_____ ___________★★★★★★★ ______ ___________★★★★★★ _______ ____________★★★★_______ ____________★★★_______ ___________★★________
      
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: برچسبها:
مادر ,
قلب ,
عشق ,
عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 522
|
امتیاز مطلب : 81
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
این از اون یا اون از این ؟!

جدیدترین طرح اپل !

آخه من موندم اون پاپیون رو به کجا گیرش دادن آخه . . ! الهــــی !

برید کنار وگرنه همتون رو میکشم !

راستش بچگی های منم یه چیزی تو همین مایه ها بود !

کاملا مشخصه یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این هست ، اصن تابلوئه !

اصلا نارنگی ترش رو واسه همین آفریده خدا ! ببین چه ناز شده !

پیکان ، البته از نوع تایتانیک !

خب وقتی لاک پشت و زرافه رو با هم جفت میدین همین میشه دیگه !

حقته ! تو باشی دیگه مارو عذاب ندی !

آخی چقدر خوب تربیتش کرده !

بالاخره واقعی شد !

اینجا هم که دیگه خودتون میدونید کجاست !

احتمالا این جوجه هه دهه ی نودیه !

      
:: موضوعات مرتبط:
عکس ,
,
:: بازدید از این مطلب : 600
|
امتیاز مطلب : 85
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
تاریخ انتشار : جمعه 29 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
یه روز یه دانشجو انگلیسی داشت با یه دانشجو ایرانی چت میکرد
هی بدی ایرانی ها و ایران رو میگفت
و در اخر پرسید چرا دخترای ایران نمیتونند با هر مردی دست بدن این نشونه ضعف دخترا و مردای ایران نیست
دانشجو ایرانی گفت ایا هر مردی میتونه با ملکه شما دست بده
انگلیسیه گفت نه
دانشجو ایرانی گفت خب دخترای ایران واس خودشون ملکه ای هستند تو کشور زیبایی دخترانه
و دانشجو انگلیسی نتونست دیگه چیزی بگه       
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: برچسبها:
دختر ,
ملکه ,
دست دادن دختر ,
دختر ایران ,
:: بازدید از این مطلب : 657
|
امتیاز مطلب : 89
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : جمعه 22 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد
گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
...
پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد !!!!
      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 581
|
امتیاز مطلب : 89
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : سه شنبه 12 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
زمستان امده است...
خسته ام!میخوابم...
بهار که آمد..
پیله ام را میشکافم..
تا با پرهای خیس..
دوباره عاشقت شوم...!
      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 558
|
امتیاز مطلب : 90
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : سه شنبه 12 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
تـــــــو میگذری ، مــــــن می گذرم تو از من ، من از دل
تـــــــو میخندی ، مـــــن می خندم تو به من ، من به روزگار
تـــــو می گریزی ، مــــن می گریزم تو از عشق ، من از خاطره
تـــــــو می روی ، مــــــن می روم تو از اینجا ، من از اینجا
کاش می فهمیدی از ایــــــــــنجــــــــا تا آنــــــــجــــــــــا چقدر فاصله است ...
![[تصویر: 3472.png]](http://forum.hammihan.com/user_images/11_2012/3472.png)
      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
مریم ,
دلتنگی ,
:: بازدید از این مطلب : 534
|
امتیاز مطلب : 70
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
تاریخ انتشار : سه شنبه 12 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
باز باران بی ترانه بی بهانه می چکد بر بام خانه
وای باران،
باز باران
خانه ام کو...
خانه ات کو...
خانه ات اندر دل من
خانه ام کو...
خانه ام اندر دل کیست؟
اندر دل توست؟
خانه بهر سکوت
بهر سجود
بهر قنوت
خانه ای بهر وجود
باز باران یادم آرد روز دیرین
روز دیرین روزگاریست
که درآن
کلبه تنهایم
درجنگل پاییزیم
باحضور نفس تو
باز باران باترانه میچکید بر بام خانه
تا شود سیلی مهیا
نه هراس از بادوباران
نه هراس موج دریا
ای گل باغ بهارم
تو در همسایگی منزل گزیدی
ندیدی خار همسایه ات را که از او ایمن گذیدی
باز باران
بی بهانه پر هیایو
میچکد بر روی شیشه
اما شیشه چه فایده
باید شست چشم هارا
که دیده شود طور دگر دنیارا
باز باران
وای باران
خانه ام کو
خانه انت امن
خانه ای پر ز محبت
خانه ای پر ز صداقت
خانه ای اهلش سخاوت
تا زمان بود بارید باران
و لیکن
همه نادیده گرقتند باران را
      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: بازدید از این مطلب : 508
|
امتیاز مطلب : 76
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : جمعه 8 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
خواب هایم بوی تن تو را میدهد ... نکند آن دورترها نیمه شب در آغوشم میگیری !
آغوش تو مترادف امنیت است... آغوش تو ترسهای مرا میبلعد... لغتنامهها دروغ میگفتند!!
آغوش تو یعنی پایان سردردها..
یعنی آغاز عاشقانهترین رخوتها..
آغوش تو یعنی "من" خوبم.. بلند نشوی بروی یکوقت!!
بغلم کن.. من از بازگشت بیهوای ترسها... میترســــــــــــــــــــــــــــــــــم....

      
:: موضوعات مرتبط:
عشق ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشق ,
مریم ,
عارفانه ,
داستان ,
گل مریم ,
:: بازدید از این مطلب : 558
|
امتیاز مطلب : 89
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : جمعه 8 دی 1391 |
نظرات ()
|
|
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 8 صفحه بعد
|
|
|